دلم هواى بقیع دارد و غم صادق
عزا گرفته دل من ز ماتم صادق
دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم
زنم به سینه که آمد محرم صادق
سلام من به بقیع و به تربت صادق
سلام من به مدینه به غربت صادق
سلام من به مدینه به آستان بقیع
سلام من به بقیع و کبوتران بقیع
سلام من به مزار معطّر صادق
که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع
سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع
سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع
ز غربتش چه بگویم که سینه ها خون است
براى صادق زهرا مدینه محزون است
دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت
که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است
همانکه غربتش از قبر خاکى اش پیداست
امام صادق شیعه سلاله ی زهراست
ز بسکه کینه و غربت به هم موافق شد
هدف به تیر جسارت امام صادق شد
همان که فاطمه را بین کوچه زد گویا
ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد
امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند
امان که روح سبکبال شیعه را کشتند
براى فاطمه از بى کسى سخن مى گفت
براى مادرش از غربت وطن مى گفت
بخاک حجره اش از سوز سینه مى غلطید
پسر به مادر خود از کتک زدن مى گفت
از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن ربیع
دوانده در پی اش اندر مدینه ابن ربیع
فضاى شهر مدینه بیاد او تار است
هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است
هنور می کشد او را عدو به دنبالش
هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است
هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است
هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است
*************
اشعار شهادت امام جعفر صادق علیه السلام
***
بازهم بی کسی یک آقا
باز هم ماحرای دست و طناب
پیش چشمان آسمانی ها
باز شهر مدینه گشته خراب
**
باز هم زنده شده در این کوچه
قصه ی تلخ آتش و خانه
خودشان را به زور جا کردند
شعله ها روی بال پروانه
**
آبرو دار این دیار چرا ؟
شده بی تکیه گاه و بی یاور
نا نجیبانه سوی او آمد
بی کسی و غریبی حیدر
**
پیرمرد قبیله شد هدفِ
آتش و تازیانه و تهدید
مَرد ها مرده اند در این شهر
به غریبیش دشمنش خندید
**
حرمت کعبه ی مدینه شکست
تا شده ظالمانه زانویی
شکر حق در میان این خانه
بار شیشه نداشت بانویی
**
بی خدا ها نگه نمی دارند
حرمت سن و سال آقا را
وای من باز هم در آوردند
اشک های دو چشم زهرا را
**
بچه های سقیه در دل شب
«عزت و احترام را بردند »
پا برهنه بدون عمامه
وحشیانه امام را بردند
**
بس دویده به پشت یک مرکب
نفس پیرمرد گشته تمام
قد او را خمیده تر کرده
ناسزا و جسارت و دشنام
**
کربلا را به چشم خود می دید
روضه خوان امام کرببلا
کرده داغ رقیه را زنده
پشت مرکب دویدن آقا
*********
باز گرقته دلم برای مدینه
باز نشسته دلم به پای مدینه
شکر خدا عاشق دیار حبیبم
شکر خدا که شدم گدای مدینه
بال فرشته است، سایبان قبورش
بال فرشته است،خاک پای مدینه
در کفنم تربت بقیع گذارید
صحن بقیع است، کربلای مدینه
کرب و بلا میxadشود دوباره مجسم
تا که به یاد آورم عزای مدینه
دست من و لطف دست با کرم تو
جان به فدای بقیع بی حرم تو
سنّ تو، قدّ تو را کشیده خمیده؟
یا که خداوند آفریده خمیده؟
منحنی قدت از کهولت سن نیست
شاخه ی سیبت ز بس رسیده، خمیده
بس که غریبی تو ای سپیده محاسن
شیعه اگر چه تو را ندیده، خمیده
نیست توان پیاده رفتنت ای مرد
پس به کجا می روی خمیده، خمیده
هر که صدای تو را میان محله
وقت زمین خوردنت شنیده، خمیده
در وسط کوچه ها صدای تو این بود
مادر من، مادر شهیده، خمیده
کیست که دارد تو را ز خانه می آرد؟
در وسط کوچه ها شبانه می آرد؟
وقتی درِ خانه در برابرت افتاد
خاطره ای در دل مطهرت افتاد
مرد محاسن سپید شهر مدینه
کاش نگویی چگونه پیکرت افتاد
گرم خجالت شدند خیل ملائک
حرمت عمامه ات که از سرت افتاد
راستی این کوچه آشناست، نه آقا؟
یعنی همین جا نبود مادرت افتاد؟
تکیه زدی تا تنت به خاک نیفتد
حیف ولی لحظه های آخرت افتاد...
**************
میدویدم پی شان نیمه شب از کوچه تنگ
با دلی خون که به یاد شب صحرا افتاد
یاد آن دخترکی که عقب قافله ای
چشمهایش به دو چشمان عمو تا افتاد
پلک آتش زده اش گرم شد و خوابش رفت
ناقه کوشید نیفتد ولی آنجا افتاد
آسمان تیره، بیابان همه خارستان بود
خواست تا آه کشد از نفس، اما افتاد
عمه، بابا و عمو را همه را کرد صدا
در عوض زجر رسید و به رخش جا افتاد
یک طرف دخترکی دست به روی سر داشت
یک طرف زجر چه ها کرد که از پا افتاد
یک طرف دخترکی دست به پهلو می رفت
یک طرف از سر نیزه ، سر بابا افتاد
***************
اشعار شهادت امام جعفر صادق علیه السلام
***
ای پیر خرد طفل دبستان کمالت
ارباب بصیرت همه مبهوت جلالت
دیدار الهی به تماشای جمالت
خلق دو جهان تشنه دریای زلالت
وجهالهی و نیست نه پایان نه زوالت
وصف تو فزون است ز توصیف و ز گفتار
ای گشته صداقت همه جا دور سر تو
روییده گل معرفت از خاک در تو
شب منتظر زمزمههای سحر تو
وحی است سراسر سخن چون گهر تو
عالم چو کف دست به پیش نظر تو
ای چشـم خـدای احـد قــادر دادار
تو ماه و تلامیذ تو دور تو ستاره
گفتار حکیمانهات افزون ز شماره
هر روز... نه! هر لحظه بود بر تو هزاره
علم تو روانبخش کمال است هماره
دو مطلع الانوار تو حمران و زراره
یک جابر حیان تو و آن همه آثار
چون مهر که پیوسته کند جود خود انفاق
چون نور که سر برکشد از سینه آفاق
علم تو عیان است در اوراد و در اوراق
عقل و خرد و علم و فضلیت به تو مشتاق
در علم و ادب مؤمن طاقت همه جا طاق
هارون تو گل داد برون از شرر نار
در کوی تو بر جنت اعلا چه نیاز است؟
با نور تو بر مهر دلآرا چه نیاز است؟
با قطره جود تو به دریا چه نیاز است؟
با خاک تو بر وسعت دنیا چه نیاز است؟
با درس تو بر علم اروپا چه نیاز است؟
ای عبد تو بر لشکر دانش سر و سردار
ای کرسی درس تو تجلای قیامت
آویزه گوش همه تا حشر، کلامت
نوشیده همه کوثر توحید ز جامت
در ملک خدا وحی خداوند، پیامت
بر قلب عدو تیر بلا نطق هشامت
گویی سخن اوست همه تیغ شرربار
جز راه شما راه دگر سوی خدا نیست
در ملک خدا نور به جز نور شما نیست
جز خط شما مشی شما مذهب ما نیست
این است و جز این نیست درست است و خطا نیست
درس تو کم از نهضت شاه شهدا نیست
آن نهضت پاینده از این درس دهد بار
خلقت، نه فقط خالق منان به تو نازد
مؤمن نه، خدا داند ایمان به تو نازد
فضل و ادب و دانش و عرفان به تو نازد
زهرا و علی، احمد و قرآن به تو نازد
والله قسم شاه شهیدان به تو نازدکز هر سخنت نهضت دیگر شده تکرار
تنها نه فقط زهر شرربار، تو را کشت
هر لحظه غمی آمد و صدبار تو را کشت
بیداد عدو نیمه شب تار تو را کشت
گه یاد فشار در و دیوار تو را کشت
بیش از همه منصور ستمکار تو را کشت
هر روز از او شد به تن و جان تو آزار
گه برد سوی قتلگهت پای پیاده
گه لب به جسارت به حضور تو گشاده
گه کرد ز بیداد، به قتل تو اراده
با هر سخنش بر جگرت زخم نهاده
او بر روی تخت و تو سر پای ستاده
حرمت نگرفت از تو و از احمد مختار
ای ماه فلک شمع شب تار بقیعت
صد قافله دل آمده زوار بقیعت
مرغ دل من گشته گرفتار بقیعت
هرچند که ویران شده آثار بقیعت
باشد که شبی در پی دیدار بقیعت
«میثم» ز ره دور نهد چهره به دیوار
**********
امیر عظیمی
امروز، روز ناله و اندوه و ماتم است
روز عزای اشرف اولاد آدم است
چیزی شبیه روز حسین و محرّم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
ای دل که در حریم تو اندوه کربلاست
اندوهبار حضرت صادق، دلِ خداست
هفت آسمان برای غمش گریه می کنند
دور مزار بی حرمش گریه می کنند
در زیر پرچم و علمش گریه می کنند
سینه زنان ز سوز دمش گریه می کنند
زانو بغل نموده، ملالی گرفته اند
کرّوبیان چه اشک زلالی گرفته اند
در این عزا برای تأمّل مجال نیست
این رزق گریه بی غم آقا حلال نیست
اشکت بدون حضرت صادق زلال نیست
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
ای شیعه این عزا، چو عزای محرم است
شد سرنگون زِ باد مخالف چراغشان
آفت رسیده از در و دیوار باغشان
آن آتشی که سرزده آمد سراغشان
داغی نهاده بار دگر روی داغشان
نقّاش سرنوشت قلم را چه بد کشید
آتش دوباره از در و دیوار قد کشید
شیخُ الائمه ی غم ایّام دیده را
مرد مدینه مانده ی ماتم چشیده را
این زاده ی حسین شه سر بریده را
این پیرمرد خسته ی قامت خمیده را
ابن ربیع از چه به آزار می برد
در کوچه، بی عمامه و دستار می برد
در کوچه های بی کسی این پیرمرد دین
پای برهنه می دود و می خورد زمین
آهی کشید از جگرش، آهِ آتشین
با خاک کوچه زمزمه می کرداینچنین
" از روی خاک، امّ ابیها بلند شو
مادر بیا بخاطر بابا بلند شو"
هر چند روضه شمع تنش را مذاب کرد
او را به بر گرفت چنان شعله، آب کرد
چشم امام را که سراسر شراب کرد
زهری رسید آخر و او را کباب کرد
انگور زهر بار به داد دلش رسید
منصور عاقبت به مراد دلش رسید
هرچند بستری است، غمش سر نمی رسد
هنگام مرگ هم کرمش سر نمی رسد
اندوه شعله ور زِ دمش سر نمی رسد
این روضه بی حسین به آخر نمی رسد
جدّم حسین با لب تشنه شهید شد
با ضربه های نیزه و دشنه شهید شد
در قتلگاه ولوله شد، وای عمه ام
دور تنش چه غلغله شد، وای عمه ام
وقت سرور حرمله شد، وای عمه ام
لشگر به سمت قافله شد، وای عمه ام
این ها ز مرد های حرم سر گرفته اند
از بانوان قافله زیور گرفته اند
**************
مجتبی فلاح نیا
اف به قومی که به دست معجزه ایمان نداشت
حقشان است این چنین که سفره هاشان نان نداشت
خشکسالی لایق شهری ست که بعد از نبی
اعتقادی به دعای حضرت باران نداشت
آه باید این چنین ظلمی روا باشد به او
آن زمان که هیچ کس تعریفی از انسان نداشت
پا به نعلینش کند یک آن نخواهد شد ولی
پا برهنه میدوید و فرصت یک آن نداشت
ریسمان ها آنقدر محکم گلو را می فشرد
پشت مرکب ها نمی آمد یقینا جان نداشت
حرمت موی سپید قدکمان خواهد شکست
یک قدم آهسته گیرد استخوان خواهد شکست
آه بی شرمانه آتش بر درش انداختند
هیزم سوزانده را روی پرش انداختند
حرمت موی سپیدش را نفهمیدند که
این چنین عمامه از روی سرش انداختند
آه انگاری که این روضه برایم آشناست
رد زخمی که به روی پیکرش انداختند
تازیانه، دست بسته، چشم کم سو، نیمه شب
با لگد من را به یاد مادرش انداختند
باز هم مردم شبیه شام و کوفه طعنه بر
بارش اشک از دو چشمان ترش انداختنئد
خوب شد آنجا کسی از درد دلتنگی نخورد
خوب شد از بام خانه هیچکس سنگی نخورد
آه باید گفت آقایی که در غم کم نداشت
قد انگشتان خود دور و برش آدم نداشت
آه باید گفت از زخمی که روی دست بود
آنقدر زخم عمیقی بود که مرهم نداشت
آه باید گفت او حتی برای بستنِ
زخم دور گردنش یک آشنایی هم نداشت
آه باید سوخت وقتی که در آن بزم شراب
دور خود از قوم خویشش نیز یک محرم نداشت
آه اما خوب شد شش ماهه یا دختر نبود
خوب شد که شانه ای از داغ لاله خم نداشت
خوب شد قاری قرآنم سر نی ها نشد
سمّ مرکب را ندید و بند بندش وا نشد
****************************
غلامرضا سازگار
ای چراغ دانشت گیتی فروز
تا قیامت پیشتاز علم روز
آفرینش را کتاب ناطقی
اهل بینش را امام صادقی
صدق از باغ بیابانت گلی
مرغ وحی از بوستانت بلبلی
نور دانش، از چراغ علم تو
لاله می روید ز باغ حلم تو
روشنی بخشیده بر اهل زمان
همچو قرص آفتاب از آسمان
اهل دانش، سائل کوی تواند
تشنه کامان لب جوی تواند
خضر در این آستان هوئی شنید
بوعلی زین بوستان بوئی شنید
نیست تنها شیعه مرهون دمت
ای گدای علم و عرفان عالمت
جفر درّی دریم عرفان تو
کیمیا از جابر حیان تو
قلب هستی شد منیر از این چراغ
بو بصیر آمد بصیر از این چراغ
مکتب فضلت مفضّل ساخته
شورها در اهل فضل انداخته
شعله در دست غلامت رام شد
صبح باطل از هشامت شام شد
روح، روح از درس قرآنت گرفت
لالة حمرا ز حمرانت گرفت
آسمان معرفت خاک درت
سائل درس زُراره پرورت
آفتاب از ظل استقلال تو است
علم همچون سایه در دنبال تو است
ای وجود عالمی پا بست تو
ای چراغ عقل ها در دست تو
ای فروغت تافته در سینهها
روشن از تصویر تو آئینهها
تا تو هستی پیشوای مذهبم
ذکر حق آنی نیفتد از لبم
ذرّه ای از نور خورشید تواَم
هر چهام در معرض دید تواَم
مذهبم را بر مذاهب برتری است
ایده و مشی و مرامم جعفری است
کیستم مه شافعی نه حنبلی
نیستم جز پیرو آل علی
ای علومت را به عالم چیرگی
نور دانش بی فروغت تیرگی
شرح فضلت را چه حاجت بر کتاب؟
آفتاب آمد دلیل آفتاب
با احادیث تو نور علم تافت
دین حیات خویشتن را بازیافت
ای فدای لعل گوهر بار تو
هر چه گردد کهنه، جز آثار تو
از تو دل دریای نور داور است
چون بحار مجلسی پرگوهر است
شیعه را از تو زلالی صافی است
کافی شیخ کلینی کافی است
شیعه باشد تا قیامت رو سفید
کز تواش پیریست چون شیخ مفید
مشعل تقوا و دینداری ز تو است
شیخ طوسی، شیخ انصاری ز تو است
گوهر بحرالعلوم از بحر تو است
این شهر آشوبها از شهر تو است
مکتبت شیخ بها میپرورد
سید طاووس ها میپرورد
در ریاض فضل تو شاخه گلیست
کیست آن گل شیخ حر عاملیست
با دمت روح خدا میپروری
چون خمینی مقتدا میپروری
ما از این مکتب کتاب آموختیم
ما از این مشعل چراغ افروختیم
این شعار ما به هر بام و دریست
اهل عالم مذهب ما جعفریست
تیرگیها را به دور انداختیم
خویش را در بحر نور انداختیم
علم گر چه گوهری پر قیمت است
بی چراغ مذهب او ظلمت است
ای همه منصورها مغلوب تو
ای تمام علمها مکتوب تو
ای کشیده از عدو آزارها
رو سوی مقتل نهاده بارها
پای بنهاده بدان جاه رفیع
دست بسته همره ابن ربیع
همچنان نخلی کزو ریزند برگ
داد آزارت عدو تا پای مرگ
سخت باشد سخت، پیری چون ترا
ایستادن پیش دشمن روی پا
سینهات از سنگ غم بشکسته بود
قامتت رنجور و پایت خسته بود
پیش چشم مصطفی خصم پلید
تا سه نوبت تیغ بر رویت کشید
ای به سینه درد و داغت را درود
ای مزار بی چراغت را درود
کاش مانند غبار غربتت
مینشستم در کنار تربتت
کاش بر قبر تو همچون آفتاب
روی خود را مینهادم بر تراب
کاش مانند چراغی تا سحر
در بقیعت داشتم سوز جگر
صبر مات و بی قرار صبر تو است
اشک «میثم» لالهای بر قبر تو است
امام صادق علیه السلام در آتش به یاد کربلا می افتد
منصور دوانیقی به فرماندار مدینه دستور داد، که خانه امام صادق علیه السلام را آتش بزن، فرماندار مدینه دستور داد، هیزم آورند خانه را آتش زدند. وقتی که شعله های آتش از دالان خانه آن حضرت زبانه کشید بانوان علویه در خانه امام صادق علیه السلام شیون می زدند، به طوری که صدای آنها به بیرون خانه می رسید.
امام صادق علیه السلام با تلاش خود آتش را خاموش کرد، فردای آن روز چند نفر از شیعیان به محضر آن حضرت رفتند، دیدند، آن حضرت محزون و گریان است.
عرض کردند: چرا گریه می کنید؟ آیا از این که دشمن چنین گستاخی به شما کرده گریه می کنید؟ با اینکه نخستین بار نیست که به شما خاندان چنین می کنند.
فرمود: گریه ام برای این است که وقتی زبانه های آتش در دالان خانه زبانه کشید، زنان و دخترانم را دیدم که در صحن خانه از حجره ای به حجره دیگر و از جانبی به جانب دیگر می دوند، تا آتش به آنها آسیب نرساند، با اینکه من در خانه بودم. به یاد وحشت افراد خانواده جدم حسین علیه السلام در روز عاشورا افتادم، آن هنگام که دشمن به آنها هجوم آورد، و منادی دشمن فریاد می زد، خیمه های ظالمان را بسوزانید.(گریزهای مداحی به نقل از مأساه الحسین ص ۱۳۵)
کمیت شاعر می گوید: در حضور امام صادق علیه السلام درباره مصائب امام حسین علیه السلام شعر می خواندم امام بسیار گریستند. اهل حرم هم صدا به گریه بلند کردند آن گاه از پشت پرده، کنیزی طفل کوچک شیرخواره ای را آورد و بر دامان امام نهاد.
گریه امام صادق علیه السلام شدت یافت موج صدا و گریه بالا گرفت. بانوان حرم آن کودک را به علی اصغر اباعبدالله علیه السلام شبیه نمودند و از این رهگذر عزاداری را به حدّ اعلا رساندند.(الوقایع و الحوادث، محمد باقر ملبوبی ص ۲۹۶)
بزم شراب
در یکی از جشن هایی که منصور دوانیقی برپا کرده بود، امام صادق علیه السلام نیز به اجبار در آن جشن شرکت نموده بود. سفره غذا پهن گردید و غذاها در میان آن چیده شد. در این میان یکی از میان حاضران آب خواست و به جای آب به او شراب دادند. امام بی درنگ برخاست و به عنوان اعتراض، مجلس را ترک کرد و گفت: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:
ملعون من جلس علی مائده یشرب علیها الخمر.
کسی که در کنار سفره ای که در آن شراب نوشیده شود بنشیند ملعون است.(فروع کافی ج ۲ ص ۲۶۷)
اشاره گریز: امان از لحظه ای که امام سجاد علیه السلام و بانوان حرم اهل بیت علیهم السلام را با دستهای بسته به مجلس شرابخواری یزید – لعنه الله علیه- وارد کردند.
گریزهای مداحی شهادت امام صادق علیه السلام
تصمیم به قتل حضرت امام صادق علیه السلام
شبی به دستور منصور، امام صادق علیه السلام را نیمه های شب با سر برهنه و بدون روپوش به حضرت او آوردند منصور با کمال جسارت و خشونت به آنحضرت گفت: ای جعفر! با این سن و سال آیا شرم نمی کنی که خواهان ریاست هستی و می خواهی بین مسلمین فتنه و آشوب به پا کنی؟
سپس شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید تا گردن امام را بزند، ناگاه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را دید.
تا سه بار این امر انجام گرفت و در هر بار رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را در برابر خود دید و سرانجام از قتل امام صادق علیه السلام منصرف گردید.(منهاج الدموع ص ۴۲۱)
اشاره گریز: یا رسول الله چه می شد در کربلا هم جلوه می کردی و نمی گذاتی شمشیرها بدن امام حسین علیه السلام را قطعه قطعه کنند.
*******************
امام صادق (ع) را شبانه نزد منصور آوردند. منصور سه بار شمشیر کشید تا امام را به شهادت برساند. اما بار سوم شمشیرش را غلاف کرد و گفت: آقا را با احترام برگردانید، سوال کردند گفت: هر سه بار پیامبر (ع) را دیدم ترسیدم امام را شهید کنم.
یا رسول الله! اینجا یک شمشیر برهنه دیدی، طاقت نیاوردی و مانع شدی، اما کربلا، زینب (ع) آمد بالای تل زینبیه، نگاه کرد به سمت قتلگاه، دید شمشیر ها بالا می روند، نیزه ها بالا می روند، و همه در یک نقطه فرود می آیند. دست هایش را بر سر گذاشت، هی صدا می زد وامحمداه، واعلیاه، و اماماه و احسیناه...
به امام صادق (ع) هم عرض می کنیم، آقا جان! سه بار بر روی شما شمشیر کشیده شد. ولی دیگر چوب خیزران به لب و دندان شما نخورد.
میان اهل بیت دو نفر بودند، که مجبور شدند، با پای برهنه و پیاده بدوند. یکی پر سن و سال بود و یکی کم سن و سال.امام صادق (ع) را با آن کهولت سن با پای پیاده و سر برهنه، شبانه، به سمت دربار منصور می کشاندند ..یکی هم رقیّه ی سه ساله است، پای برهنه و پر آبله، بر روی خارهای مغیلان، می دوید ...
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
قاتل حیا کن چشم مولا نیمه باز است
مهلت بده این آخرین راز و نیازاست
نامحرمان را دور سازید ای ملائک
یه بانوی قامت خمیده در نماز است
آی حسین.......
منصور انگوری را به زهر آلوده کرده بود، و بدین وسیله به امام صادق (ع) زهر خورانید و آن حضرت را مسموم کرد، و به شهادت رسانید. امام هفتم بدن بابا را غسل داد، نماز خواند، تشییع جنازه ی با شکوهی در مدینه برگزار شد. شاگردان امام صادق (ع) شال غزا به گردن انداخته بودند. همه اشک می ریختند و به سر وسینه می زدند. و وا اماما می گفتند. امام هفتم (ع) بدن بابا را غسل داد، و کفن کرد و نماز خواند. بدن امام را با احترام به خاک سپردند. امام «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله» یا امام صادق (ع) شما را زهر دادند، و مظلومانه شهید کردند. اما بعد شهادت، کسی با بدن شما کاری نداشت. ولی قربان آن آقایی که بدنش روی خاک گرم کربلا بود. ده نفر آماده شدند. اسب های خود را نعل تازه بستند، و نازنین بدن پسر فاطمه (ع) را زیر سم اسبان قرار دادند.
ای روح صداقت از دم تو
ای گوهر علم از یم تو
زیبندة توست نام صادق
الحق که تویی امام صادق
بر هر سخنت ارادت علم
در هر نفست ولادت علم
از صبح ازل امام علمی
تا شام ابد تمام علمی
دانش ز دم تو راست قامت
استاد علوم تا قیامت
قرآن به دم تو خو گرفته
ایمان ز تو آبرو گرفته
با نطق تو زنده تا قیامت
توحید و نبوت و امامت
ای در دهنت زبان قرآن
قرآن همه جان، تو جان قرآن
روید چو به بوستان شقایق
از لعل لبت دُر حقایق
وصف تو هماره بر لب ماست
راه و روش تو مکتب ماست
با تو همه جا مدینة ماست
این گفت تو نقش سینة ماست:
"هرکه شمرد سبک صلاتش
فردا نبود ره نجاتش"
دور است ز خط طاعت ما
بر او نرسد شفاعت ما
تو مخزن علم کبریایی
تو وارث ختم الاxadنبیایی
حق را نفس تو نوشخند است
قرآن به دمت نیازمند است
قرآن که دُر کلام سفته
با نطق تو حرف خویش گفته
هر آیه که جبرئیل آرد
بیxadنطق شما زبان ندارد
او راه و شما چراغ راهید
ناگفته و گفته را گواهید
تو بر تن پاک علم، جانی
استاد مفضّل و ابانی
دانشگه نور حق، پیامت
صدها چو زراره و هشامت
دارند جهانیان بصیرت
از مؤمن طاق و بوبصیرت
ای زندگیم هدایت تو
دین و دل من ولایت تو
مهر تو همه عقیدة من
مشی تو مرام و ایدة من
روزی که گِل مرا سرشتند
بر لوح دلم خطی نوشتند
این خط نوشته را بخوانید
من جعفریم همه بدانید
دلباختهxadای ز اهل بیتم
خاک ره عبدی و کُمیتم
فریاد دوازده امامم
نور است به هر دلی کلامم
باشد که به خاک پای میثم
"میثم" بشود فدای میثم
*******
ای خوشه ای ز خرمن فیضت تمام علم
با منطق تو اوج گرفته مقام علم
پرواز کرده دور سرت مرغ بام علم
برپا به پای کرسی دَرست قیام علم
با صد زبان به علم کلامت سلام علم
هر جا که علم بود تو بودی امام علم
تو وارث کمال و جلال محمدی
مصداق صدق و صادق آل محمدی
میلاد دانش از نفس مشک بوی توست
آیینة تمام کمالات روی توست
یادآور رسول خدا خلق و خوی توست
دارالشفای هر دل بیمار کوی توست
پیوسته علم تشنه لب آب جوی توست
گلواژه های وحی پر از رنگ و بوی توست
علم و کمال بر سخنت بوسه می زند
آیات وحی بر دهنت بوسه می زند
دانشوران چو مرغ اسیرند رام تو
آب حیات خورده فضیلت ز جام تو
بگرفته هوش از سر دشمن هشام تو
دل نیست آن دلی که نیفتد به دام تو
علم و کمال و فضل و ادب فیض عام تو
جوشد هماره علم کلام از کلام تو
ملک وجود محفلی از یادواره ات
هر لحظه از گذشت زمان یک هزاره ات
بی منطق رسای تو قرآن زبان نداشت
بی معجز کلام تو، توحید جان نداشت
بی طاعت تو پیکر تقوی روان نداشت
بی مکتب تو طایر وحی آشیان نداشت
بی همت تو دین، شرف جاودان نداشت
بی سینة وسیع تو دانش مکان نداشت
گفتار علمی تو فزون از شماره بود
درس تو انقلاب حسینی دوباره بود
ملک خداست معرکة اقتدار تو
خوبان دهر جد توأند و تبار تو
توحید معتبر شده از اعتبار تو
گلخانة وسیع امامت بهار تو
بحرالعلوم قطره ای از جویبار تو
شیخ مفید لاله ای از لاله زار تو
طوسی و مجلسی و صدوقت سه آیتند
با نور دانش تو چراغ ولایتند
آنانکه راه عترت و قرآن گرفته اند
تو نیستی و از نفست جان گرفته اند
فضل و کمال و دانش و عرفان گرفته اند
قدر و جلال و عزت و ایمان گرفته اند
نور از زُراره فیض ز حِمران گرفته اند
بینش ز بوبصیر فراوان گرفته اند
ای وارث علوم امامان راستین
داری هزار جابر حَیّان در آستین
بی نطق تو ریاض نیایش ثمر نداشت
دریای موج خیز ولایت گهر نداشت
در سینه آسمان امامت قمر نداشت
آیات روحبخش الهی اثر نداشت
قرآن زبان و دین سند معتبر نداشت
نخل امید خون خداوند بر نداشت
ای در تو هیبت حسن و غیرت حسین
فرقی نداشت نطق تو و نهضت حسین
با آنکه خاک پاک مدینه دیار توست
ویرانة بقیع دل ما مزار توست
تا روز حشر سینة ما دغدار توست
هر شیعة شکسته دلی اشکبار توست
قلبش ز دور مشعل شب های تار توست
هر شب امام منتظران بی قرار توست
صورت نهاده یوسف زهرا به خاک تو
گرید هماره بر جگر چاک چاک تو
ای آفتاب زائر صحن و سرای تو
عمری مدینة دل ما کربلای تو
گردون پر از ستارة اشک عزای تو
خاموش شد چگونه صدای دعای تو
چون شمع آب گشت ز سر تا به پای تو
چشمی بده که گریه کنم از برای تو
جرمت چه بود ای پسر فاطمه ، چرا
منصور کشت از ره کین بارها تو را
شرح غم تو خون به دل سنگ خاره کرد
منصور دون به تو ستم بی شماره کرد
مانند شمع، آب تنت را هماره کرد
قلب تو را ز زهر جفا پاره پاره کرد
با کشتن تو بغض دل خویش چاره کرد
در نای سوخته نفست را شراره کرد
تنها نه در غم تو روان اشک "میثم" است
گریان به یاد غربت تو چشم عالم است
اي سلام خدا به قبر ويران تو
چشم صاحب زمان هميشه گريان تو
آرزومند حريم توئيم سائل دست کريم توئيم
يا امام صادق (علیه السلام)3 واویلا 2
مرتضاي غريب شهر پيغمبري
بوده اي چون حسن ز عمق دل مادري
ارث غربت ز علي برده اي وسط کوچه زمين خورده اي
يا امام صادق (علیه السلام)3 واویلا 2
ام فضل لعين آمده مهماني ات
تازيانه زده به جسم نوراني ات
حق آن موي سفيد تو را داده آن خليفه با ناسزا
يا امام صادق (علیه السلام)3 واویلا 2
*******
روضه و توسل جانسوز _شهادتِ شیخُ الائمه حضرتِ امام جعفر صادق علیه السلام _
خدا ... بغضی تویِ گلوم نشسته
ببین چقدر دلم شکسته
دستایِ من رو کینه بسته ، خدا ...
خدا ... دشمن ما چقدر پلیده
می بینه که موهام سفیده
ولی بازم منو کشیده ، خدا ...
آتیش گرفته قلبم ، آتیش گرفته خونم
میون آتیش و دود ، روضه می خوام بخونم
*راه افتاده بود تو آتیشا روضه می خواند ... سادات من معذرت میخوام ... امامِ صادق تو آتیشا داره روضه میخونه ...*
یه روزی پشت این در ، زهرِشون و رسوندند
یه روزی پشت این در ، مادرم و سوزوند ...
خدا خدا خدایا ......
خدا ... آخه چه رسم روزگارِ
افتاد نفس هام در شماره
منم پیاده اون سواره ، خدا ...
*به خدا روضه از این بالاتر نیست ، اون بی حیا خودش سوار اسب شد ، امامِ صادق هفتاد ساله رو پشتِ سرش کشوند .....*
خدا ... آخه چه رسم روزگارِ
ابن ربیع حیا نداره
هی نام مادر و میاره ....
وقتی شبیه بابا ، اون بی حیا من و بُرد
همون جا افتادم که ، مادرِ من زمین خورد ...
انگار دارم می بینم ، بابام و دست بسته
تو گوشمه صدایِ گوشوارۀ شکسته ....
خدا خدا خدایا ......
خدا ... درسته قلبمُ دَریدن
به رویِ من شمشیر کشیدن
ولی سرم رو نبریدن ....
خدا ... درسته حق منو خوردن
منو تو کاخِ مستی بردن
سرمو تو تنور نبردن ، خدا ...
نمیره رویِ نیزه ، هرگز سر بریده ام
نمی سوزه تو آتیش ، محاسنِ سپیدم
هیچ وقت رو ناقه دستِ خواهرم نبندن
هیچ موقع مردمِ مست به دخترم نخندن ...
حسین ....
*وقتی شمشیر کشید ، وقتی نتونست جسارت کنه ، افتاد رو دستُ پایِ امام ، پیغمبرُ غضبناک دیده بود زبونش بند اومده ، فهمید چه خطا و خبطی کرده گفت حالا هر چی بخوای برات فراهم میکنم ، هر چی بخوای بهت میدم ...
امام فرمود من چیزی از تو نمیخوام ، فقط منو زود برگردون به خونه ام ... اهل و عیالم نگرانن ... آخه منو نصفِ شب با سر برهنه آوردی ... زود منو برگردون ... زن بچم نگرانن ... یه روزی هم حسین یه نگاه به خیمه ها کرد ، دید دارن به خیمه ها حمله میکنن .... اگه دین ندارید آزاد مرد باشید ... هنوز حسین داره نفس میکشه ... بیاید کارِ منو تموم کنید ...*
آی حسین .....
قاتل حیا کن چشم مولا نیمه باز است ...
*دلم برا حرمت یه ذره شده ... دوماه تا محرم مونده امامِ صادق شنیدم شما خرجیِ روضه می دادید ... مردم برا جدت روضه بگیرن ... وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ... به ما هم خرجیِ محرم بده ، روزیِ محرم بده .... *
حضرت صادق مگر فرزند پیغمبر نبود
یا مگر ریحانه ی صدّیقه ی اطهر نبود
با چه تقصیر و گنه بر خانه اش آتش زدند
اجر نشر دانش او شعله ی آذر نبود
اجر و پاداش رسول و عترت مظلوم او
در دل شب حمله بر باب الله اکبر نبود
نیمه شب کز خانه می بردند صاحب خانه را
بر روی دوشش عبا عمامه اش بر سر نبود
از برای بردن مولا کس از ابن ربیع
سنگدل تر، بی حیاتر، بلکه ظالم تر نبود
او پیاده می دوید و این به اسب خود سوار
گوئیا در سینه ی تنگش نفس دیگر نبود
دیدن بابا در آن حالت پسر را می کشد
خوب شد همراه بابا موسی جعفر نبود
از شرار زهر مثل شمع سوزان آب شد
غیر تصویری به جا زآن نازنین پیکر نبود
پاره پاره قلبش از انگور زهر آلوده شد
از بنی العبّاس جز این شیعه را باور نبود
بعد عمری سوختن بر قلب او آتش زدن
این ستم بالله روا بر آل پیغمبر نبود
«میثم» آن روزی که شد پیکر پاکیزه دفن
محشر شهر مدینه کمتر از محشر نبود
******************
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ توسط سيد مجتبي حبيبي مداح
ذرية زهرا سلام الله عليها...ما را در سایت ذرية زهرا سلام الله عليها دنبال میکنید
برچسب: 25شول,شهادت,امام,جعفرصادق(ع), نویسنده: بازدید: 189