حضرت زهرا(س)

خرید بک لینک

بحر طویل حضرت زهرا سلام الله علیها

نیمه شب بود و هوای فاطمیه که دلم دست به سینه پر زنان رفت مدینه که سلامی بدهد عرض ارادت به همان مادر مظلومه که زخمیست ز کینه، که سرت باد سلامت، تویی اسوه ایثار و شهامت و منم خاک کف پای غلامت و دلم سخت به دنبال مزارت که نشیند به کنارت و سراپاش نثارت و سر خویش بریزیم غبارت و نبینیم که پرپر شده گلهای بهارت... پشت دیوار نشستم و از این غصه شکستم به سرم ناله مولا، به دلم نغمه زهرا، که دلم دید دو گلدسته والا و من غرق تماشا که عجب صحن و سرایی و چه ایوان طلایی و عجب قبله نمایی، چه خوش حال و هوایی، که یکی گفت: "که این قبه مگر خلد برین است که خاک در آن سرمه جبریل امین است و هر شاه و ملک در حرمش گوشه نشین است؟" ندا داد منادی: "که این بارگه خسرو دین است و این مرقد مولای زمان است و زمین است، و این خاک، مطهر ز تن پاک امیر مومنین است"... دلم باز پی نغمه سرایی، و این بار به سر شور و نوایی، که اجابت بشود ذکر و دعایی و شوم کرب و بلایی که صدا گفت: "که این کشته، همان زاده ی فتاح حنین است، و این شمس چراغ مغربین است و ضیاء مشرقین است و این جاده که بین الحرمین است، همان منزل عشاق اباالفضل و حسین است"... باز کبوتر شدم و پر زدم از صحن و سرایش و رسیدم به حریمی که در آن مرقد آقای کریمی، که ندا گفت: "که این خانه همان باب نزول برکات است و همین جاست که آغازگر جاده بزم عتبات است و گدای در این خانه در اوج درجات است و این صحن همان ساحل کشتی نجات است، و اینجاست همان دایره معرفت بخشش و احسان که رسد سایه او بر سر انسان، که نه، حتی نفس آهوی وحشی رمیده، از این جلوه عیسایی ارباب دمیده و این گنبد زردی که شده جلوه گر صبح سپیده بود مطلع نورانی هر شعر و قصیده..." دلم خسته از این غربت و گمنامی و دنبال سلامی که رسد از طرف یار همان دلبر و دلدار همان مونس و غمخوار که دلم در طلب دیدن رویش و دعا در وسط مسجد نورانی کویش شده پرپر، که بگویم دل من خسته از غربت مادر، و تو ای منتقم حادثه در، نفسی پیش دلم باش دو خط روضه بخوانیم و بنالیم از این درد و از این غم واز این سیل دمادم و بگیریم همان شور محرم... باتشکراز شاعر گرانقدربرادر "محمد جواد خراشادیزاده


برچسبها: فاطمیه

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۱۱/۲۰ساعت 18:29  توسط شبیر  |  نظر بدهید

بحر طویل حضرت زهرا س

صحنۀ محشر کبراست خلایق همه در محکمۀ عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خشم جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و صوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمۀ عدل الهی همه جا رفته فرو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طرف ذات خدا، حکم خدا را.

اُممِ گشته پناهنده به نوح و به خلیلالله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانبِ پیغمبر اسلام، محمّد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لطف و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه فکنده به سر خلق گنهکار، مگر لطف تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشتِ عظما دل ما را.

در آن حال محمّد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا فاطمهام کو همه دارند به من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سورۀ کوثر که تو خواندیش ز لطف و کرمت حضرت صدیقۀ اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر نفس خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیدۀ گریان که ندا میرسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرصۀ محشر، ثمرِ نخلِ دل پاک پیمبر، همه هستِ علی آن هستیِ داور، همه بینید جلال و شرف و عزت ناموس خدا را.

قیامت بوَد آنلحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لطف و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خندۀ عفو و به سرش تاج شفاعت، به کفش برگۀ آزادی و دندان رسولالله و پیشانی بشْکافتۀ حیدر و خون جگرِ نورِ دو عینش، حسن و جامۀ خونین حسین ابن علی دست ابوالفضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْاصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگرِ او ملکالموت، سرافیل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، فزون از عددِ اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را.

پس آنگاه ندا میرسد از ذات خداوند که محبوبۀ من، فاطمه امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طرفه ندا فاطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که فقط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طرف ذات خداوند که یا فاطمه ای دخت پیمبر، بگشا دیدۀ خود را به سوی عرصۀ محشر نگه فاطمه افتد به یکی پیکرِ بیسر که بود پارهتر از لالۀ پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره فواره ز رگهای گلویش، جگر فاطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نالۀ خود ارض و سما را.

اهل محشر همه با فاطمه فریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا میرسد ای فاطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه فاطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیلِ محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا میرسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من، به خدا میسزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلیِ سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.

بگشا دیده و الطاف و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آینۀ احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا میدهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه فقط پهلوی او، سینۀ او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرصۀ غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشانۀ او را و گروهی که شکستند درون صدف سینه در آن واقعه دردانۀ او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گرفتند ندیده نمکش را و هم آنان که گرفتند پس از رحلت پیغمبر اکرم فدکش را و هم آنان که پس از فاطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا صف محشر، و هم آنان که گرفتند به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا را .

حاج غلامرضا سازگار

بحر طویل حضرت زهرا س

شهر زیبای مدینه شده آبستن صد فتنه و بیداد که تا حشر به گردون رود از حنجرة اهل ولا ناله و فریاد که در ازمنة دهر ندارد کسی این حق کشی و ظلم و ستم یاد شرافت ز میان رفته قرار از دل و جان رفته گل آرزوی ملت اسلام به تاراج خزان رفته محمد که بود جان گرامی جهان ها ز جهان رفته مدینه شده خاموش فضا گشته سیه پوش عجیب است که بعد از دو مه و نیم غدیر نبوی گشته فراموش در فتنه شده باز و سقیفه شده آغاز، عدالت ز جفا خانه نشین گشته، بیدادگری سر به در آورده، مولای دو عالم شده بی یاور و در خانة در بسته گرفته ز الم زانوی غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصة خود آه که آتش زده با شعلة فریاد درون ارض و سما را

 ***

 آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگردیده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پیغمبر و دین و علی و آل گروهی که شده بندة دجال ستادند در بیت خداوند تبارک و تعالی به درون کینة مولا نه حیایی و نه شرمی ز رسول و علی و حضرت زهرا، عوض دستة گل شاخة هیزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند ز بیداد زبان را به جسارت بگشادند که هان یا علی از چیست که در خانه نشستی، در از قهر به روی همه بستی، اگر این لحظه در خانة خود را نگشایی نیایی به سوی مسجد و بیعت ننمایی، همه آتش بفروزیم و در خانه بسوزیم، بسوزیم حسین و حسن و فاطمه ات را که از این شورش و تهدید تن زینب و کلثوم و حسین و حسن و فاطمه لرزید، کشیدند ز دل ناله که ای ختم رسل سر به درآور ز دل خاک و ببین غربت ما را

***

در آن حادثة شوم به اذن علی آن رهبر مظلوم که مظلومی او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حیا فاطمه آمد پس در گفت که ای قوم ستمکار به جرأت شده با ذات خدای احد قادر دادار، پس از رحلت پیغمبرش آمادة پیکار، چه خواهید ز آل نبی و شیر خدا حیدر کرار، ندیدید که ما در غم پیغمبر اکرم همه هستیم عزادار، دریغا که همان عهدشکن های دو روی همه غدار عوض شرم و حیا پاسخشان شد شرر نار، ز بیت¬الحرم وحی بر آمد شرر و دود سوی گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد میان در و دیوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد به هواداری او محسن ششماهه سپر شد به خدا زودتر از مادر مظلومة خود گشت فدا شیر خدا را

***
 نفس فاطمه از درد درون قفس سینة افروخته پیچید که می خواست شود زیر و رو از نالة او شهر مدینه که به هم ریخت نظام فلک از نالة یک یا ابتایش چه بگویم که سخن در جگرم لختة خون گشته و انگار که بازوم شکسته است و یا درد کنم در دل و در سینه و در پهلویم احساس و یا مانده به رویم اثر سیلی و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم یکسره مجروح نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شیعه اگر حس نکنم آن همه دردی که فرو ریخت به جان تن زهرا به تن پاک و شریفی که محمد زده گل بوسه چو آیات خدا بر همه اعضاش به قرآن بود این درد درون تن ما تا پسرش مهدی موعود بیاید شرر آتش جان و دل کل محبان علی را بنشاند ز عدو دادِ دل مادر مظلومة خود را بستاند، بگشایید به تعجیل ظهورش همه شب دست دعا را

***
 به خدایی خداوند در این صحنة ایجاد علی دوست¬تر از فاطمه نبود به پیمبر قسم از فاطمه بایست بگیریم همه درس ولایت، به علی دوستی فاطمه سوگند بخوانید به تاریخ و ببینید که با پهلوی بشکسته و بازوی ورم کرده و با سقط جنینش ز فشار در و دیوار و کبودی رخ چون گل یاسش به دفاع علی از جا حرکت کرد سپس یک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علی یاور و یارم، نگذارم نگذارم که شود یک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولایش سر و جانم به فدایش، ز ازل گفتم و گویم که علی هست من و من همه اویم به خدا یا که علی را به سوی خانه برم یا که چو شش¬ماهة خود کشته در این راه شوم این من و این بازو این صورت و این سینه و این محسن مظلوم، بگیرم جلو فتنه و بیداد شما را

***
بعد از این فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علی تا ابد الدهر شد آغاز شروعش ز در خانة زهراست سپس کشتن مولا پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعة کرب و بلا ریختن خون حسین ابن علی بود و جوانان بنی هاشم و هفتاد دو سرباز رشیدش پس از آن کودک شش ماهة معصوم شهیدش چه شهیدان عزیزی که از این سلسله تقدیم خدا گشت یکی مالک اشتر یکی عمار یکی میثم تمار یکی حجر و رشید است و سعید ابن جبیر است هزاران و هزاران و هزاران تن از اینان که بریدند سر از پیکرشان فرقة اشرار به این جرم که بودند طرفدار علی حیدر کرار و هنوز از دم شمشیر سقیفه به ستم خون محبان علی ریزد و ریزد مگر آن روز که مهدی بستاند ز عدو داد تمام شهدا را

بحرطویل در فضایل حضرت صدیقه طاهره فاطمهی زهرا (س)

بحرطویل در فضایل حضرت صدیقه طاهره فاطمهی زهرا (س)

مرحوم محمد کاظم غالب تراش« چاووش» اصفهانی

ای موالی تو بده گوش، که پرواز کند از سر توهوش، از این طرفه حکایت، که نمودند روایت، زمه برج حیا شافعهی روز قیامت، که بدانی تو و را قدر و کرامت، بود از خلق جهان بیش و بزن دست به دامانش و مندیش به دفتر شده مسطور که مسرور یکی روز به گلزار جنان حضرت آدم ز خداوند جهان کرد تمنّا که به همراهی حوا بکند سیر همه باغ جنان را نگرد سّر نهان را ز خداوند، به جبریل امین امر چنین شد که به همراهی آدم قدمی چند نهد عقدهاش از دل بگشاید صفیالله روان، سیرکنان، گشت به هر سوی که بگذشت عیان، قدرت حق دید به هر گونه نسق دید قضا را.

***

چو رسید او به یکی گنبد در بسته که اندر بر او گنبد دّوار، بدی نقطه پرگار، ز جبریل بپرسید که این گنبد در بسته چه باشد ز که باشد؟ بسرودش که من آگاه نیم پس ز خدا خواست در او راه برد حاجت او گشت روا داخل آن گنبد پاکیزه بناگشت عیان دید یکی قصر که یک دانهی یاقوت درخشندهی بدی بر در او دید یکی قفل زبرجد، که بدش قیمت بی حد بسرائید به جبریل که این قصر بود زان که؟ و قفل ز بهر چه بود کاش شدی باز در این قصر و بدیدیم عیان سّر خدا را.

***

گفت جبریل به آدم، که ایا مفخر عالم، بشنو قصّهایی از من، که بود فاش و مبرهن، به فلک هست یکی اختر رخشنده که سیصد الف یکبار شود طالع و من سیصد الف کرّتش دیدهام از قصر و درونش خبری نیست مرا، میل ترا هست اگر واقف از این قصر شوی فتح وی از بار خدا ساز تمنا صفی صاف دل این نکته چو بشنید به درگاه خدا دست برآورد که ای خالق وهاب، به رویم بگشا باب، کزین قصر یکی تخت، کشیده است بر او رخت، یکی دختر پاکیزه لقا شمس نموده زرخش کسب ضیا از رخ نیکو به قمر، طعنه زده بی حد و مر، تاج کرامت به سرش، رخت شرافت به برش، طوق نکویی به ملا داشت به گردن ز وفا بود دو آویزه به گوش وی یک سبز و یکی سرخ بدی حضرت آدم چو نظر کرد بر او ریخت به رخساره گهر گفت به جبریل که این دختر پاکیزه سیر کیست؟ مر آن تاج و مر این طوق و دو آویزهی گوشش که یکی سرخ و یکی سبز بود چیست؟ که از دیدن او من به غم و درد گرفتار شدم حضرت جبریل بدو گفت بده گوش که تا شرح دهم شمه ایی از حالت این دختر پاکیزه لقا را.

***

این فلک مرتبه دختر که تو را جلوه گر آمد به نظر فاطمهی زاکیه راضیهی مرضیهاش نام بود هست ز نسل تو واو دخت محَمد بود و رتبهی بی حد بودش تاج کرامت که ورا هست به سر، هست نشانش ز پدر، طوق که در گردن او هست بود رشتهی فرمان بری شوهر فرخنده سیر، کاوست شه جن و بشر، حیدر صفدر زد و آویزهی گوشش بشنو هست دو فرزند به غم اندر او یک حسنش نام و دگر هست حسین بر حسنش جعدهی ملعونه دهد زهر و به او می بکند قهر و به طشتش جگر از راه گلو ریزد و بر فرق جهان خاک سیه بیزد و تا گنبد فیروزه رود آه عیال وی و نالند از آن ظلم که بر او شده همچون نی، اندر دم آخر بشنود سبز رخ او زین سبب آویزهی یک گوش نکو مادر او سبز بود ای صفیالله ببین سّر قضا را.

***

پسر دیگر او را که حسین است و را نام کند رو به سوی کرببلا لشگر بن سعد به فرمان یزید آب ببندند به رویش، همه گردند عدویش، به عیالش ستم کین شود از فرقهی بی دین ندهد جرعهی آبی کساش از راه ثوابی ز عطش خشک زبانش شود از کین به دهانش ز عطش گشته مشوش بکند دختر او غش به نظر همچو دخانی فلکش هست ندانی به الم خواهر او یار شود از ستم و کینهی بسیار وعلمدار کبارش که بود جان به نثارش ببرند از بدنش دست، مر آن فرقهی بد مست، علیاکبر او را که بدو هست امیدش بنمایند شهیدش چه بگویم برت از قاسم داماد که آنقوم زبیداد در کینه گشایند عزا عشرت او را بنمایند به حلقوم علیاصغر زبیداد در کینه گشایند عزا عشرت او را بنمایند به حلقوم علی اصغر بیشیر، لعینی بزند تیر، در آخر چو شود بی کس و بییار، کند روی به پیکار، گروه زخدا دور نمایند تنش خانهی زنبور شود از ستم و ظلم فزون غرقه تنش دریم خون باعث آویزهی آن گوش دگر کو چو عقیق یمنی سرخ بود هست چنین حضرت آدم چو شنید آن بر آورد ز دل کرد چو «چاووش» حزین لعن مر آن قوم دغا را.

***

مرحوم محمد کاظم غالب تراش« چاووش» اصفهانی

 


برچسبها: حضرت زهرا, س, فضائل

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۶ توسط سيد مجتبي حبيبي مداح

ذرية زهرا سلام الله عليها...

ما را در سایت ذرية زهرا سلام الله عليها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 189 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 20:24

صفحه بندی